|
سلام بخاطریه مدت غیبتم ازهمه دوستای گل ونازنینم معذرت میخوام بخاظراینکه پشت کنتورم نمیتونم زیاد اپ شم
سر خود را مزن اینگونه به سنگ " فریدون مشیری" ********************** چه بی هیاهوست این خلوت نهانم شعله ای بیافروز تا در تنگناهای تاریک شبهای بی ستاره تو را به تصویر در آورم غزلهایم برای توست چرا که تو قطب زنده غزلهای منی ومن شکسته بال ترین عاشق چند بیت آخرم
این خواب ها یعنی خداحافظ بهار من
یعنی بریدی، خسته ای از گیرو دار من بین دو تا آیینه ماندی ، انعکاسی تلخ از انتظارش، انتظارت،انتظار من دیگر رهایت می کنم تا باز برگردی به دوره ی آرامش قبل از کنار من از تو برایم خاطراتت، خنده هایت بس شب های بی کابوس خالی از حصار من بعد از تو بوی تند غربت می دهد دستم در چهارراه گلفروشان دیار من هر جا قراری با تو بود و طعم آغوشی می سوزد از حسرت پس از این روزگار من تو روح جاری در منی که شعله می ریزی در گریه های بعد از این بی اختیار من این اشک ها تنها امیدم بود وقتی عشق می خواست خاکستر کند دار و ندار من ای کاش مثل هر خداحافظ امیدی بود درحرف هایت.....آتش صبر و قرار من خوشبخت باش و بی خیال حس و حالم باش کاری ندارد عشق بعد از این به کار من
مردم از درد و نمی ایی به بالینم هنوز
انکاری بوی تو بود زل زده بود به گریه هام جمعه ی نبودنت خنده بود به هفته هام نکنه سردی قلبم همشون یه نقشه بود بشینه تو باورم من از تبار رفته هام بیا این خط و نشون این چشو اینم کمون اگه دوستم نداری قدره عشقمو بدون.
اهمیت نمی دهم که کی هستی، اهل کجایی واینکه چه کاره ای! هر چی که تو بگویی باور می کنم. همیشه سعی می کنم که احساسم را مخفی کنم ولی انگار که حرکاتم نمایانگر احساسم است. وقتی که به چشمانم نگاه می کنی از خود بی خود می شوم ودیگر نمی توانم احساسم را مخفی کنم وعشقم را بیان نکنم پس تو هم مخفی نکن ، نشان بده تو هم عاشقم باش،دوستم داشته باش و با من بمان...
اين روزها
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه می خواهی شدم بیگانه با هستی نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه می خواستی بکش دل را شهامت کن ، مرا از غصه راحت کن شدم انگشت نمای خلق ، مرا تو درس عبرت کن بکن حرف مرا باور ، نیابی از من عاشق تر نمی ترسم من از اقرار ، گذشت آب از سرم دیگر.
یا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من بیا با من به شهر عشق رو کن خانهاش با من نگو دیوانه کو زنجیر گیسو را زهم وا کن دل دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش با من بیا تا سر به روی شانه ی هم راز دل گوییم اگر مویت به رویت شد پریشان شانه اش با من نگو دیگر به من اندر دل اتش نمیسوزد تو گرمم کن به افسونت گرمی افسانه اش با من چه بشکن بشکنی دارد فلک بر حال سرمستان چو پیمان بشکنی بشکستن پیمانه اش با من در این دنیای وا نفسای بی فردا خدایا عاشقان را غم مده شکرانهاش با من
بی تو, مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم, خیره بدنبال تو گشتم شوق دیدارتولبریزشد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانه جانم گل به یاد تودرخشید باغ صد خاطره خندید, عطر صد خاطره پیچید: یادم آمد که: شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو, همه راز جهان ریخته بر چشم سیاهت من همه, محو تماشای نگاهت: آسمان صاف وشب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ما فرو ریخته بر آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آمد, توبه من گفتی : از این عشق حذر کن ! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب, آیینه عشق گذران است تو که امروزنگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن! با تو گفتم:حذر از عشق؟- ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم روز اول, که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر, لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی, من نرمیدم, نه گسستم باز گفتم که; تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم, نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب, ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم, نرمیدم رفت در ظلمت غم, آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو, اما, به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.
|
About![]()
در حضور واژه های بی نفس Archivesمهر 1390اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 Links
دوست دارم |