تبليغاتX
ღ ღواژه های بی نفسღ ღ

















ღ ღواژه های بی نفسღ ღ

بغض.....بزرگترين نوع اعتراضه...پس همش اعتراض می کنم برای بازگشت او..

سلام  

 بخاطریه مدت غیبتم ازهمه دوستای گل ونازنینم معذرت میخوام بخاظراینکه پشت کنتورم نمیتونم زیاد اپ شم

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت16:18توسط Reyh~nE | |

 

سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ 

 " فریدون مشیری"   

 

**********************

چه بی هیاهوست این خلوت نهانم

شعله ای بیافروز

تا در تنگناهای تاریک شبهای بی ستاره

تو را به تصویر در آورم

غزلهایم برای توست

چرا که تو قطب زنده غزلهای منی

ومن شکسته بال ترین عاشق چند بیت آخرم

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت13:17توسط Reyh~nE | |

این خواب ها یعنی خداحافظ بهار من

یعنی بریدی، خسته ای از گیرو دار من 

بین دو تا آیینه ماندی ، انعکاسی تلخ

از انتظارش، انتظارت،انتظار من

دیگر رهایت می کنم تا باز برگردی

به دوره ی آرامش قبل از کنار من

از تو برایم خاطراتت، خنده هایت بس

شب های بی کابوس خالی از حصار من

بعد از تو بوی تند غربت می دهد دستم

در چهارراه گلفروشان دیار من

هر جا قراری با تو بود و طعم آغوشی

می سوزد از حسرت پس از این روزگار من

تو روح جاری در منی که شعله می ریزی

در گریه های بعد از این بی اختیار من

این اشک ها تنها امیدم بود وقتی عشق

می خواست خاکستر کند دار و ندار من

ای کاش مثل هر خداحافظ امیدی بود

درحرف هایت.....آتش صبر و قرار من

خوشبخت باش و بی خیال حس و حالم باش

کاری ندارد عشق بعد از این به کار من

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت15:54توسط Reyh~nE | |

مردم از درد و نمی ایی به بالینم هنوز


مرگ خود م یبینم و رویت نمی بینم هنوز


بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم


شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز


آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت


عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز


روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم


گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز


گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست

 
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز


سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند


صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز


خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی


طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت18:30توسط Reyh~nE | |

انکاری بوی تو بود زل زده بود به گریه هام


جمعه ی نبودنت خنده بود به هفته هام


نکنه سردی قلبم همشون یه نقشه بود


بشینه تو باورم من از تبار رفته هام


بیا این خط و نشون این چشو اینم کمون


اگه دوستم نداری قدره عشقمو بدون.

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت12:28توسط Reyh~nE | |

اهمیت نمی دهم که کی هستی، اهل کجایی واینکه چه کاره ای!

هر چی که تو بگویی باور می کنم.

 

همیشه سعی می کنم که احساسم را مخفی کنم ولی

انگار که حرکاتم نمایانگر احساسم است.

 

وقتی که به چشمانم نگاه می کنی از خود بی خود می شوم ودیگر نمی توانم

احساسم را مخفی کنم وعشقم را بیان نکنم

 

پس تو هم مخفی نکن ، نشان بده

تو هم عاشقم باش،دوستم داشته باش

 و با من بمان...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت20:55توسط Reyh~nE | |

http://enntezarebipayan.persiangig.com/bye.jpg

 

اين روزها
با غريبه ای که در من می خواند

الفتی ندارم

می خواهم

به جای شعر

نام تو را بنويسم

تا دلم

بنشيند

و نگاهت کند

کاش می شد

زير بارانی که در دلم می بارد

قدم می زدی

تا من می نشستم

و غزل چشمهايت را

دوره می کردم

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت14:47توسط Reyh~nE | |

 
 مرا دیوانه می خواهی ز خود بیگانه می خواهی

                                                                               مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه می خواهی

                                                                     شدم بیگانه با هستی نگاهم کن نگاهم کن

                                                                                                             شدم هر آنچه می خواستی

                                                                                                      بکش دل را شهامت کن ، مرا از غصه راحت کن

                                                                 شدم انگشت نمای خلق ، مرا تو درس عبرت کن

                                           بکن حرف مرا باور ، نیابی از من عاشق تر

نمی ترسم من از اقرار ، گذشت آب از سرم دیگر.

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت14:40توسط Reyh~nE | |

 

یا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من

بیا با من به شهر عشق رو کن خانهاش با من

نگو دیوانه کو زنجیر گیسو را زهم وا کن

دل دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش با من

بیا تا سر به روی شانه ی هم راز دل گوییم

اگر مویت به رویت شد پریشان شانه اش با من

نگو دیگر به من اندر دل اتش نمیسوزد

تو گرمم کن به افسونت گرمی افسانه اش با من

چه بشکن بشکنی دارد فلک بر حال سرمستان

چو پیمان بشکنی بشکستن پیمانه اش با من

در این دنیای وا نفسای بی فردا

خدایا عاشقان را غم مده شکرانهاش با من

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت16:57توسط Reyh~nE | |

بی تو, مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم 

 

 

همه تن چشم شدم, خیره بدنبال تو گشتم

 

 

شوق دیدارتولبریزشد از جام وجودم

 

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 

در نهانخانه جانم گل به یاد تودرخشید

 

باغ صد خاطره خندید,

 

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آمد که: شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

 

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

تو, همه راز جهان ریخته بر چشم سیاهت

 

من همه, محو تماشای نگاهت:

 

آسمان صاف وشب آرام

 

بخت خندان و زمان رام

 

خوشه ما فرو ریخته بر آب

 

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آمد, توبه من گفتی :

 

از این عشق حذر کن !

 

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

 

آب, آیینه عشق گذران است

 

تو که امروزنگاهت به نگاهی نگران است

 

باش فردا که دلت با دگران است

 

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:حذر از عشق؟- ندانم

 

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

 

روز اول, که دل من به تمنای تو پر زد

 

چون کبوتر, لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی, من نرمیدم, نه گسستم

 

باز گفتم که; تو صیادی و من آهوی دشتم

 

تا به دام تو افتم همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم, نتوانم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

 

مرغ شب, ناله تلخی زد و بگریخت

 

اشک در چشم تو لرزید

 

ماه بر عشق تو خندید

 

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

 

پای در دامن اندوه کشیدم

 

نگسستم, نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم, آن شب و شبهای دگر هم

 

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

 

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 

بی تو, اما, به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.

+نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت15:27توسط Reyh~nE | |